مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

146

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

يافت . مانند راههاى متعددى كه براى يك مكان وجود دارد . و هر چيزى كه به چيزى راهنمون شود ، دليل آن چيز است . پس بدين گونه خداى تعالى دليل خلق خويش است . و پيامبر عليه السلام دليل امت خويش . قرآن دليل است و خبر ، دليل است و اثر ( نوعى خبر ) دليل است و جنبش و درستى دليل است و آنچه بدينها ماند . اين است عقيده‌اى كه من در باب دليل - كه اهل نظر بدان استدلال مىكنند - برگزيدم و بعضى از مردم گمان برده‌اند كه « دليل همان نفس مستدل ( شخص استدلال كننده ) است . » و در ردّ اين دعوى مخالفان ايشان گفته‌اند كه پس در آن صورت هر گاه از مدعى دليل بخواهند خواهد توانست كه بگويد : من خود دليلم . و اين بحث دشوارى نيست ، زيرا در زبان عربى كلمهء دليل ( بر وزن فعيل ) مىتواند به معنى فاعل از مصدر دلالت باشد ، مانند شريب ( آبكش ) و سمير ( افسانه‌گوى ) و مىتواند عين دلالت باشد مانند صريع ( به خاك افتاده ) و قتيل ( كشته ) . پس دعوى آن مدعى ، كه مىگويد : « من خود دليلم » ، در هنگامى است كه فاعل دلالت را در نظر گرفته باشد . و اين خطا نيست . ولى اگر گفت : « من خود دليلم » و منظورش دلالت بر مطلوب بود ، در اين صورت گفتارش محال است . و گاه باشد كه عين ( فعل ) خود دليل است بر صانع به هنگامى كه از آن پرسيده شود ، چرا كه هيچ مدلول عليهى نيست مگر آنكه خود دليلى است بر شيء ديگرى ، اگر چه دليل بر نفس خود نباشد . و گوييم كه « علت عبارت است از سبب موجب » و آن بر دو گونه است : عقلى و شرعى . علّت عقلى ، كه به خودى خود ، ايجاب كننده است ، بر معلولات خويش سبقت ندارد ، مانند حركت شىء متحرك و سكون شىء ساكن . علت شرعى ، آن است كه بر شىء وارد مىشود و حكمش را دگرگون مىكند و مقدم بر آن است و خود معلول علتى است قبلى . و شرط درستى علّت ، اين است كه در معلول خويش جريان داشته باشد . و هر گاه از مطّرد بودن سر باز زند ، تباه مىشود ، مانند وجود چيزى يا حكمى به علتى از علّت‌ها ، و سپس وجود آن چيز يا آن حكم پس از زوال آن علت يا نابودى آن چيز و آن حكم با بودن آن علت . و درستى علّت عينا مانند درستى حدّ است . با اين همه بسيارى از مردمان علّت را حدّ مىنامند و اين كار ، چندان دور نمىنمايد ، زيرا در معنى اتفاق وجود دارد . و گفته‌اند كه علّت ، گاه ، داراى وصف واحد است و گاه ، داراى دو وصف و گاه داراى وصفهاى بسيار ، و نتوان حكم به وجود آن كرد مگر آنگاه كه همه اوصاف آن گرد آمده باشند . مانند آنكه بگوييم : « انسان زندهء ميراى سخنگو است . » حال اگر يكى از اين صفات را بردارى ، ديگر حدّ و علّت از براى انسان نخواهد بود .